حراج کفش

حراج کفش

عکس

اس ام اس

اس ام اس مناسبتی

اس ام اس اعیاد

اس ام اس ولادت

مطالب گوناگون

دانلود آهنگ

داستان کوتاه

فال

بانک سوالات

مرامنامه

شما اینجا هستید : خانه » داستان کوتاه » داستان پند آموز

مسابقه زیبایی

۴ام مرداد ۱۳۹۵

مسابقه زیبایی

گلدون

یک شرکت موفق محصولات آرایشی و زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست نامه‌ای مختصر درباره زیباترین زنی که می‌شناسند همراه با عکس آن زن برای آن‌ها بفرستند. در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. از آن میان نامه‌ای بخصوص توجه کارکنان را جلب کرد و فورا آن را به دست رئیس شرکت رساندند. نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود. او شرح داده بود خانواده‌اش از هم پاشیده شده و در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند. با تصحیح برخی کلماتش، خلاصه نامه پسر جوان به این شرح بود: «زن زیبایی یک خیابان پایین‌تر از خانه ما زندگی می‌کند. من هر روز او را ملاقات می‌کنم. او به من این احساس را می‌دهد که مهم‌ترین پسر این دنیا هستم. ما با هم شطرنج بازی می‌کنیم و او به مشکلات من توجه دارد. او من را درک می‌کند و وقتی او را ترک می‌کنم، همیشه با صدای بلند می‌گوید که به وجود من افتخار می‌کند.» آن پسر نامه‌اش را با این واژه‌ها خاتمه داده بود: «این عکس نشان می‌دهد که او زیباترین زن دنیاست. امیدوارم در آینده همسری به این زیبایی داشته باشم.» رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود خواست که عکس این زن را ببیند. منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود. زن موهای خاکستری خود را دم اسبی کرده و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم‌هایش محو شده بود. رئیس شرکت با دیدن عکس تبسمی کرده و گفت: «ما نمی‌توانیم از عکس این خانم برای تبلیغ استفاده کنیم، چون او به دنیا نشان می‌دهد که زیبایی لزوماً ارتباطی با استفاده از محصولات ما ندارد!»

 

منبع : روزنامه شهروند

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 49 views - بدون نظر

داستانک | اشک پدر

۳ام مرداد ۱۳۹۵

داستانک | اشک پدر

پدر , محبت پدر , مهر پدر

پدرم برای بهبود دادن به معاش و درآمد خانواده، یک حوضچه پرورش ماهی کرایه کرد. پولش را قرض گرفت، بچه ماهی خرید و هر روز به تغذیه آن‌ها مشغول شد. اما یک روز با خبر غیرمنتظره‌ای که پدر به ما داد، همه رویاهایمان رنگ باخت. همه ماهی‌ها مرده بودند. صدای گریه مادرم را از اتاق می‌شنیدم که با خودش نجوا می‌کرد: «همه چیز تمام شد. این همه پول از دیگران قرض گرفته بودیم.» در این هنگام پدرم لبخندی به مادرم زد و گفت: «عیبی ندارد. موفقیت که قرار نیست به آسانی به دست بیاید! این شکست برای ما درس می‌شود.» بعداً از پدرم پرسیدم: «وقتی ماهی‌ها مردند، همه ما گریه می‌کردیم. چرا شما گریه نکردید؟» پدرم جواب داد: «مردها نباید گریه کنند، فوق فوقش باید از اول شروع کنند.» چند سال بعد حوضچه پرورش ماهی پدرم محصول خوبی داد. همان زمان در تعطیلات زمستانی بعد از نیم سال اول تحصیلم در دانشگاه، با حقوقی که گرفته بودم، یک ریش تراش برقی برای پدرم هدیه خریدم. وقتی آن را به او دادم، پدرم ریش تراش را در دو دستش گرفت و مدتی طولانی به آن خیره شد. متوجه شدم که چشم‌هایش پر از اشک شد. پدرم، مردی دارای شخصیت محکم و قوی، با هدیه کم ارزشی که از پسرش گرفته بود، متأثر شد و اولین بار گریه کرد. عشق پدر به فرزندان، عشقی عمیق و بزرگ است. من هرگز اشک پدرم را فراموش نخواهم کرد.

 

منبع : روزنامه شهروند

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 80 views - بدون نظر

 گردش حساب!

طلا , شمش

او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. هر روز به طلاها سر می‌زد و آن‌ها را زیر و رو می‌کرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه سراغ گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و به سر و صورتش می‌زد. رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟» مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که طلاست! تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟» نکته: ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است. اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر می‌شود. دارایی شما موجودی حساب بانکی‌تان نیست. دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته‌هایی است که برای یاری رساندن دیگران به گردش در می‌آورید.

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 56 views - بدون نظر

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

توماس آلوا ادیسون

ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند نوشته بود : کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم ادیسون ساعتها گریست ودر خاطراتش نوشت : توماس آلوا ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 90 views - بدون نظر

داستان کوتاه | سادگى يا پيچيدگى؟

آب , دریا

داستان کوتاهی به نام:«سادگى يا پيچيدگى؟»

امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود:
شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنويسند،
به غير از يك دانشجوى تنبل
كه تنها ۱۰ ثانيه طول كشيد تا جواب را بنويسد!

چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجويان را اعلام كرد،
آن دانشجوى تنبل بالاترين نمره كلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود :
«كدام صندلى؟!»
.
نتيجه:
مسائل ساده را پيچيده نكنيد!

گابریل گارسیا مارکز

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 99 views - بدون نظر

داستان آموزنده

۱۰ام تیر ۱۳۹۵

ساعت

هر وقت روز بدی را تجربه ميكنيد
و انگار تمام اتفاق های آن روزتان بر خلاف ميل شماست

اين را فراموش نكنيد كه
هيچكس به شما وعده نداده است كه زندگی شما بدون مشكل خواهد بود!

بدون روزهای سخت ، شما هيچوقت قدر روزهای خوب رو نميدونيد!

يك نفس عميق بكشيد،و به خود بگوييد
اين فقط يك روز بد است، نه يك زندگی بد!!!!!

يادت بماند كه،
“مردم همانقدر شاد هستند كه ذهنشان را به سمت شادی مي برند

اشخاص عادی با تجربه ی اولین شکست دست از تلاش بر می دارند

به همین دلیل است که در زندگی با انبوه اشخاص عادی و تنها یک “ادیسون” روبرو هستیم . . .

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه - بازدید : 68 views - بدون نظر
مسیج فا را
دوست دارید
امتیاز دهید: