داستان کوتاه

فرق بین عشق و ازدواج

فرق بین عشق و ازدواج

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟     روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است،  تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم. چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش ...

ادامه مطلب

داستان اموزنده ، اعتماد یعنی مرگ

داستان اموزنده ، اعتماد یعنی مرگ

داستان اموزنده ، اعتماد یعنی مرگ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺮﮒﮔﻔﺖ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪگی رﻭﻳﺎﺩﻡ ﺑﺪﻩ ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﺯﺑﺎﻻﻯﻛﻮﻩ ﺑﭙﺮ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:ﭘﺎﻳﻢ ﻣﻴﺸﻜﻨﺪ ﮔﺮﮒﮔﻔﺖ:ﻣﻴﮕﻴﺮﻣﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩﭘﺮﻳﺪﮔﺮﮒ ﺍﻭﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺖ ﻭﭘﺎﻳﺶﺷﻜﺴﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:ﭼﺮﺍﻧﮕﺮﻓﺘﻰ؟ ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺩﺭﺱﺍﻭﻝ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯾﻌﻨﯽﻣﺮﮒ! ...

ادامه مطلب

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف   کاسپارف شطرنج باز معروف  در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی بخیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های...

ادامه مطلب

مسابقه زیبایی

مسابقه زیبایی

مسابقه زیبایی یک شرکت موفق محصولات آرایشی و زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست نامه‌ای مختصر درباره زیباترین زنی که می‌شناسند همراه با عکس آن زن برای آن‌ها بفرستند. در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. از آن میان نامه‌ای بخصوص توجه کارکنان را جلب کرد و فورا آن را به دست رئیس شرکت رساندند. نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود. او شرح داده بود خانواده‌اش از هم پاشیده شده و در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند. با تصحیح برخی کلمات...

ادامه مطلب

داستانک | اشک پدر

داستانک | اشک پدر

داستانک | اشک پدر پدرم برای بهبود دادن به معاش و درآمد خانواده، یک حوضچه پرورش ماهی کرایه کرد. پولش را قرض گرفت، بچه ماهی خرید و هر روز به تغذیه آن‌ها مشغول شد. اما یک روز با خبر غیرمنتظره‌ای که پدر به ما داد، همه رویاهایمان رنگ باخت. همه ماهی‌ها مرده بودند. صدای گریه مادرم را از اتاق می‌شنیدم که با خودش نجوا می‌کرد: «همه چیز تمام شد. این همه پول از دیگران قرض گرفته بودیم.» در این هنگام پدرم لبخندی به مادرم زد و گفت: «عیبی ندارد. موفقیت ...

ادامه مطلب

داستان پند آموز | گردش حساب!

داستان پند آموز | گردش حساب!

 گردش حساب! او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. هر روز به طلاها سر می‌زد و آن‌ها را زیر و رو می‌کرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه سراغ گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و به سر و صورتش می‌زد. رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟» مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد....

ادامه مطلب

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خوان...

ادامه مطلب

داستان کوتاه | سادگى يا پيچيدگى؟

داستان کوتاه | سادگى يا پيچيدگى؟

داستان کوتاه | سادگى يا پيچيدگى؟ داستان کوتاهی به نام:«سادگى يا پيچيدگى؟» امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود: شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟ تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنويسند، به غير از يك دانشجوى تنبل كه تنها ۱۰ ثانيه طول كشيد تا جواب را بنويسد! چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجويان را اعلام كرد، آن دا...

ادامه مطلب

داستان آموزنده

داستان آموزنده

هر وقت روز بدی را تجربه ميكنيد و انگار تمام اتفاق های آن روزتان بر خلاف ميل شماست اين را فراموش نكنيد كه هيچكس به شما وعده نداده است كه زندگی شما بدون مشكل خواهد بود! بدون روزهای سخت ، شما هيچوقت قدر روزهای خوب رو نميدونيد! يك نفس عميق بكشيد،و به خود بگوييد اين فقط يك روز بد است، نه يك زندگی بد!!!!! يادت بماند كه، “مردم همانقدر شاد هستند كه ذهنشان را به سمت شادی مي برند اشخاص عادی با تجربه ی اولین شکست دست از تلاش بر می دارن...

ادامه مطلب