مجموعه ساعت پاییزه

مجموعه ساعت پاییزه

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف
تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیه‌السلام)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » داستان کوتاه » داستان پند آموز » داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف

داستان آموزنده از کاسپارف شطرنج باز معروف

شطرنج

 

کاسپارف شطرنج باز معروف  در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی بخیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم. «تمام حرکتها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم….. و می بازیم!!!» بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که: نیمه می‌شنویم، یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم، و دوبرابر واکنش نشون می دهیم!

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. یک ماجرایی شبیه به این برای جهان پهلوان تختی هم اتفاق افتاده.
    یک بار تختی داشت در خیابان قدم می‌زد که دختربچه‌ای ۶ ساله به طرفش دوید و پرسید با من کشتی می‌گیری؟ جهان پهلوان دستی به سر دختربچه کشید و لبخند زد اما دختر با اصرار از تختی درخواست می‌کرد که با او کشتی بگیرد.
    بالاخره تختی موافقت کرد و با حالتی کودکانه گارد گرفت. دختربچه عروسکش را به گوشه‌ای انداخت و ناگهان به شکلی برق‌آسا یورش برد و دو خم تختی را در اختیار گرفت. تختی که غافلگیر شده بود خواست خودش را از دست دخترک نجات بدهد و بالاخره با مهارت موفق شد پاهایش را از دست دخترک رها کند اما دخترک بلافاصله دست‌هایش را از پشت به دور کمر تختی قلاب کرد و با یک سالتو بارانداز تماشایی تختی را نقش بر زمین کرد. تختی که جا خورده بود هنوز فرصت فکر کردن پیدا نکرده بود که دخترک ابتدا سه بار تختی را بارانداز کرد و سپس با در اختیار گرفتن مایه‌ی فتیله‌پیچ ۵ بار هم جهان پهلوان را تاباند و آخر سر هم تختی را روی دست‌های خود بلند کرد و به آن طرف خیابان پرتاب کرد.
    تختی که به زحمت از جای خود بلند می‌شد به حاضرانی که با تعجب نگاهش می‌کردند گفت این بهترین درس زندگی من بود که هرگز نباید هیچ حریفی را دست‌کم گرفت.


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است