شال محرم طرح ابا عبدالله

شال محرم طرح ابا عبدالله

داستان گوگولی و قوقولی
کسی را که به تو شنا یاد داد، غرق مکن.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
خانه » داستان کوتاه » داستان گوگولی و قوقولی

داستان گوگولی و قوقولی

داستان گوگولی و قوقولی

داستان گوگولی و قوقولی

تصویرگر: مهشید رجایی

یکی بود، یکی نبود. زیرگنبد کبود توی یه مزرعه سرسبز دوتا خروس زندگی می‌کردند به اسم قوقولی و گوگولی. قوقولی و گوگولی که با همدیگه برادر بودند، همه‌چیزشون کاملا شبیه هم بود؛ تاج سرخشون، پرهای قهوه‌ای شون، پاهای باریک و نارنجی شون. برای همین، همه اونا رو با هم اشتباه می‌گرفتند. قوقولی و گوگولی از این‌که هیچ‌کس اسمشون رو درست صدا نمی‌کرد، دیگه خسته شده‌بودند. برای همین یه‌روز تصمیم گرفتن کاری بکنند که دیگه کسی اونا رو با هم اشتباه نگیره. قوقولی تاج قرمزش رو سبز کرد و گوگولی پاهای نارنجیش رو رنگ بنفش زد. بعد از این، خروس های قصه ما یه نفس راحت کشیدند. چون دیگه حیوون ها می‌تونستند اون ها رو از همدیگه تشخیص بدن. تا این‌که یه روز یه گرگ گنده به مزرعه حمله کرد. اون هر شب می‌اومد و یکی از حیوون‌ها رو با خودش می‌برد. قوقولی و گوگولی که خیلی ترسیده بودند، یه فکر خوب به سرشون زد. اونا رنگ تاج و پاهاشون رو پاک کردند و دوباره شدن عین هم. شب که گرگ بدجنس سروکله‌ش پیدا شد، قوقولی رفت جلوی گرگ و گفت: «من این‌جام!». گرگه تا اومد بره سمت قوقولی، گوگولی از پشت سرش داد زد: «آهای! من این‌جام!». گرگه سرش رو برگردوند و باخودش گفت: «این چه جوری جاشو عوض کرد من نفهمیدم؟» بعد تا خواست بره طرف گوگولی، قوقولی پرید روی بوم و گفت: «آهای! من بالای سرتم». خلاصه این دوتا خروس باهوش اون‌قدر گرگ گنده رو خسته کردند و ترسوندند که گرگه دمش رو گذاشت روی کولش و از مزرعه فرارکرد. گوگولی و قوقولی هم موفق شدند مزرعه رو نجات بدن.


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است