باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
خانه » داستان کوتاه » داستان پند آموز » داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

داستان پند آموز توماس آلوا ادیسون

توماس آلوا ادیسون

ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند نوشته بود : کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم ادیسون ساعتها گریست ودر خاطراتش نوشت : توماس آلوا ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است